یه آسمون رویا
خاطرات پرستار مریم
بالاخره تصمیمم رو گرفتم. البته یک هفته پیش. استعفا دادم... اونجا جای من نبود. حالا باید منتظر بمونم تا جایگزینم پیدا بشه تا بتونم برم. یادمه روزای آخر طرحم به یکی از کسایی که هم توی بیمارستان قبلیم و هم توی این بیمارستان جدید کار می کرد گفتم بعد از طرح می خوام بیام این یکی بیمارستان کار کنم. اونم که بعد از ۲ سال کم و بیش با روحیات من آشنا بود گفت فلانی، من مطمئنم تو اونجا دووم نمیاری و حالا من به حرفش رسیدم. دیشب موقع رفتن به خونه دیدمش. گفتم آقای ... شما راست می گفتین من اینجا دووم نیاوردم... نمی دونم شاید اخلاق بدی دارم اما نمی تونم جایی باشم و ببینم که بهم زور می گن، بیشتر از توانم ازم توقع دارن یا آدم هارو بر حسب اینکه چقدر سرشون جلو رئیس روسا خم می شه درجه می دن و متاسفانه سیستم اداری ما اینجوره نه توی پرستاری بلکه هرجای این مملکت گذارت به اداره ای بیفته این چیزا رو می بینی... چند روز پیش صبح کار بودم و از دفتر پرستاری بیمارستان زنگ زدن و گفتن از طرف معاونت درمان می خوان بیان واسه بازدید. هدنرس استرسوی سی سی یو هم حسابی هول کرد و کم مونده بود خودش یه تی و جارو بگیره دستشو بخشو برق بندازه! خلاصه اون روز سر کار رفتیم و کسی نیومد. روز بعدش هم صبح کار بودم. حدودای ساعت ۱۰ یه آقایی بدون اطلاع قبلی همراه سوپروایزر آموزشیمون که یه لبخند الکی روی لبش بود و اما معلوم بود از ترس داره سکته می کنه اومدن توی بخش. فقط چند تا سوال پرسید و رفت. بعدش هدنرس استرسومون که کلی هیجان زده شده بود اومد و گفت ازم پرسیدن اینجا کمبود نیرو ندارین؟ منم خیلی قاطعانه گفتم ما اینجا هیچ مشکلی نداریم . کلی به خاطر این جوابش احساس غرور می کرد که تونسته بود حق ارباب رعیتی رو به نحو احسن انجام بده! خندم گرفته بود... ما اونجا هزار تا مشکل داشتیم!!! دیروز که رفتم بیمارستان وارد هر طبقه ای که می شدی یه بخشنامه بزرگ رو می دیدی که نوشته بود این بیمارستان بر اساس فلان استاندارد ها به عنوان "درجه یک عالی" شناخته شده! اما به چه قیمتی؟؟!! مگه جز افتخاری برای رئیس روسا و پر شدن بیشتر جیب مالکای بیمارستان چیزی هم گیر پرسنل بیچاره میاد که شب و روز دارن اونجا دارن مثل ... کار می کنن و حالا مجبورن پاسخگوی توقع بیشتر مریضا هم باشن که مثلا اومدن توی یه بیمارستان درجه یک! اونم از نوع عالی! خلاصه اینکه دردودل زیاده اما همه حرفا قابل گفتن نیست. یادم میاد یه روز سر کلاس دانشگاه یکی از استادامون پرسید. بچه ها چند تا از شما واقعا پرستاری رو دوست دارین. باور کردنی نبود توی اون کلاس ۶۰،۵۰ نفری فقط منو یکی دیگه از بچه ها دستمونو بلند کردیم. از حال و احوال اون یه نفر دیگه خبر ندارم اما من با اینکه پرستاری و مریضها رو واقعا دوست دارم به جایی رسیدم که مدتی رو نمی خوام کار کنم. می خوام یه مدت آدم خودم باشم نه دست به سینه و تعظیم کن یه مشت آدم زبون نفهم... یه مشت پر مدعا که از پرستاری فقط اسمشو می تونن تلفظ کنن... این روزا روزگار یک تنه داره مارو جلو می بره و ظاهرا قصد نداره منو هم توی بازیهاش شریک کنه. فعلا کاری جز صبر کردن و تماشا ازم برنمیاد. گاهی وقتا با تقدیرت نمی شه جنگید هر چقدر هم که معتقد باشی این خودتی که زندگی و آیندتو می سازی. خوب بازم شکر اگه یه چیزی رو نتونستم به دست بیارم، هنوز دلخوشی های زیادی واسه آروم کردن خودم دارم. بگذریم این روزا زندگی مثل قبل جریان داره هرچند مریم این روزا کمتر می خنده و ادای آدم بزرگا رو درمیاره! دیروز به سرم زد که بدون ماشین برم سر کار با اتوبوس. جلسه داشتیم. چقدر این طرف و اون طرف رفتن با اتوبوس جالبه. هر کسی که توی این مسیر کنارت می شینه یه دنیا حرف و دردو دل داره. همه یه جورایی سرشون به مشکلاتشون گرمه. و همه دنبال یه نفر می گردن که حرفای دلشونو براش بگن. توی راه برگشتن یه پیرزن خمیده به سختی داخل اتوبوس شد و یه کیسه سنگین هم دستش بود. اومد و کنارم نشست. هنوز ننشسته بود که چشماش پر شد از اشک دستشو گرفتم و گفتم مادر جان چی شده؟ گفت پسرم چند روزه که توی بیمارستان بستریه و خلاصه چیزای دیگه که اینجا نمی تونم بگم. منم که حال خوشی نداشتم نزدیک بود همراه اون پیرزن اشکم در بیاد. شب که رفتم سرکار اولین چیزی که توجهمو جلب کرد: برچسب "اتاق خصوصی" بود. وای که هروقت این برچسب رو پشت یه اتاق بخش می بینم اعصابم خورد می شه. احساس خوبی به کسایی که یه اتاق رو به عنوان خصوصی واسه خودشون می گیرن ندارم. انسانهایی که بین خودشون و بقیه مرز قرار می دن. کسایی که خودشون رو از بقیه جدا می کنن. گاهی هم احساس می کنن بیمارستان رو قرق کردن و اجازه دارن هرکاری که می خوان انجام بدن. بعد از نیم ساعتی که از شیفتم گذشت فهمیدم که آره. اون آدم واقعا با بقیه مریضا فرق داره و قاعدتا هم باید اتاق خصوصی داشته باشه (!!). اون مریض امام جمعه یکی از شهرستانای شیراز بود. یکی از کله گنده ها... وقتی واسه دارو دادن وارد اتاق شدم جای سوزن انداختن نبود. دود و بوی سیگار هم همه اتاق رو گرفته بود!! طبق عادت همیشگی سلام کردم و بعد هم احوالپرسی. با حالت اخم همراه با غرور جوابمو داد. دور و ورش ۸،۷ تا آدم دست به سینه وایساده بودن و کافی بود اون آقا بگه آخ. همه با هم می دویدن طرفش و خلاصه حالت خنده داری بود. وقتی کارم تموم شد و از اتاق اومدم بیرون یه آقایی که فکر کنم نوه آقا! می شد دنبالم اومد و گفت ببخشید، آقا وقتی می خوابه اگه کسی بیدارشون کنه خیلی ناراحت می شن! اگه ممکنه بعد از ساعت ۱۰ به بعد دیگه بیدارشون نکنید. یه لبخند زدم و گفتم باشه. وقتی داشتم بر می گشتم توی استشن به این فکر می کردم که آره آقا واقعا با ما آدم های معمولی فرق داره. بعد یادم افتاد به اون پیرزن که صبح توی اتوبوس دیده بودم و بیچاره ۵۰ هزار تومن هم نداشت که بتونه هزینه بیمارستان بچشو بده... این برچسب خصوصی واقعیت زندگیه این روزای ماست. فاصله بین ما با کسایی که برچسب خصوصی به پشت اتاقاشون زده می شه واقعا زیاد شده... از اونجایی که توی بخشمون فقط من هستم که یه چیزایی از آریتمی های قلبی حالیم می شه حسابی بیچاره شدم. هر بار مجبورم توی شب کاریام واسه یکی از بچه ها کلاس آموزش آریتمی و احیا و خلاصه از این چیزا بذارم. دیشب هم نوبت یکی دیگه از همکارا بود. باز هم خوبیش به اینه که توی این مدتی که از سی سی یو دور افتادم واسه خودم آریتمی ها رو مرور می کنم. نمی خوام چیزایی رو که ۲ سال یاد گرفتم به همین راحتی فراموش کنم. حدودای ۱۲:۱۵ شب بود که آخرین آریتمی رو هم واسه همکارم توضیح دادمو می خواستم بخوابم که سوپروایزر اومد توی بخش. چشمش که به نوشته هام افتاد شروع کرد به صحبت و توضیح دادن. گقتیم وای دوباره نطق یکی از این سوپروایزرها باز شد. آخه معمولا سنت سوپروایزرها اینه که خودشونو بالاتر از بقیه پرسنل می بینن و خلاصه حتی اگه سواد درست و حسابی هم نداشته باشن اما به جاش ادعای فهم و کمالات زیادی دارن! اما بعد دیدم که نه این یکی فرق داره. در سطح بقیه سوپروایزرها صحبت نمی کنه! یه کم که صحبت کرد فهمیدم که قبلا استاد دانشگاه بوده و بعد از بازنشست شدنش اومده بود اینجا. اونم مثل من عاشق فیزیولوژی بود و هرچیزی رو که می خواست توضیح بده از فیزیولوژی شروع می کرد. چقدر که صحبت کردن باهاش لذت بخش بود. بعد از مدت ها کسی رو پیدا کرده بودم که باهاش بحث علمی کنم. و اینجوری بود که راند ۵ دقیقه ای سوپروایزر تبدیل شد به بحث علمی ۲ ساعته. وقتی می خواست بره گفتم خوشحال می شم اگه بازم بتونم از معلوماتتون استفاده کنم. با یه لحن ناراحت گفت که من تا ۵ شنبه این هفته بیشتر توی این بیمارستان نیستم. وقتی دلیلش رو پرسیدیم فهمیدیم که نمره ارزشیابی این سوپروایزر از بقیه کمتر شده و یه جورایی براش سنگین بود و نمی تونست تحمل کنه... آره توی روزگار ما انسانها رو دیگه با معیار سواد و شایستگی هاشون نمی سنجن. توی روزگار ما معیارهای خیلی زیادتری وجود داره معیارهای واجب تر...! گاهی وقتا یه تصمیم اشتباه کل فکر و ذهن و زندگی آدم رو درگیر خودش می کنه... بدون فکر تصمیم گرفتم، یه تصمیم شتابزده، از روی احساسات احتیاج دارم یه مدت بدون هیچ دغدغه ای بهش فکر کنم شاید کمتر سر زدم... ماشين رو گذاشتم دنده يك و حركت كردم. از داخل آينه ماشين مامان رو ديدم كه داشت مثل هميشه زير لب آيه الكرسي مي خوند و به من فوت مي كرد. مسير خلوت بود، زود رسيدم بيمارستان و چون تا شروع شيفتم وقت داشتم رفتم دنبال چندتا كار عقب افتاده. وقتي داخل بخش شدم صبح كارا حسابي تحويلم گرفتن و خلاصه هدنرسمون شروع كرد به تعريف و تمجيد. سريع لباسمو پوشيدمو وارد بخش شدم. با هدنرسمون در مورد ارزشيابي و برنامه ريزيهامون صحبت كردم. رفتم سراغ كمد توي اتاق هدنرس كه انواع كاردكس ها و مطالب آموزشي داخلشه. يكي از كاردكس هارو برداشتم، كمد لق مي زد. اهميتي ندادم. كاردكس رو بعد از اينكه چندتا برگشو نگاه كردم گذاشتم سرجاش باز هم كمد لق زد اما با شدت بيشتر. ترسيدم. به بالاي كمد داشتم نگاه مي كردم كه يك دفعه كمد برگشت روم! با دو تا دستم محكم كمد رو نگه داشتم تا نيفته اما من ضعيفتر از اوني بودم كه بتونم كمد به اون بزرگي رو نگه دارم. خوردم زمين و كمد هم افتاد روي من. توي همون چند صدم ثانيه كه كمد داشت مي افتاد مطمئن شدم كه حتما مي ميرم. چشمامو محكم بستم. كمد با يه صداي خيلي بلند افتاد و بعدش هم صداي خورد شدن شيشه. چشمامو باز كردم. سالم بودم! كمد افتاده بود روي ميزي كه پشت سرم بود و در واقع ناجي من شده بود. بين كمد كه بالاي سرم بود و ميز پشت سرم گير كرده بودم. انگشتم هم بين كمد و ميز گير گير كرده بود. انگشتمو كشيدم بيرون و بعد هم همه پرسنل و چند تا از همراهاي مريضا كه صدا رو شنيده بودن رسيدن بالاي سرم. كمد رو از روي سرم برداشتن. تمام بدنم مي لرزيد. هيچي نمي تونستم بگم. دلم مي خواست بشينم و گريه كنم اما در مقابل اون همه آدم نمي شد. همونجا نشستم روي ميز. به دور و برم كه نگاه كردم ديدم دو طرف جايي كه من افتاده بودم پر از شيشه خورد شده بود. بعد از چند ثانيه انگشتم شروع كرد به درد كردن. به سختي مي تونستم تكونش بدم. بعد از اونم چند جاي پاهام و دستم كه ضربه ديده بود. نيم ساعتي مي لرزيدم تا اينكه يه كم حالم بهتر شد. انگشتمو نشون دكتر دادم. نشكسته بود. اما حسابي درد مي كرد و حالا هم باد كرده. توي راه خونه همش به اين موضوع فكر مي كردم كه اگر اون ميز پشت سر من نبود الان توي آي سي يو كدوم بيمارستان بودم يا شايد هم... دعاي خير مادر كارش رو كرده بود وگرنه فاصله زندگي تا مرگ يك قدم بيشتر نيست... بعد از اعطاي نشان درجه يك زبل خاني اينجا هم منو به سمتم توي بيمارستان قبليم رسوندن البته با يه سمت اضافه: رابط آموزشي و رابط كنترل عفونت! حالا حكمتش در چيه كه به اين سرعت اين اتفاق افتاده خدا مي دونه. آخه اينجا هر كسي رو به همين راحتي رابط آموزشي نمي كنن امروز بچه هاي سي سي يو هم تعجب كرده بودن! چند روزي بود كه يه كاغذ به پشت در كمدم چسبونده بودن كه مضمونش اين بود: خانم ... فلان روز (يعني امروز) ساعت فلان بياين دفتر پرستاري. از هر كسي هم مي پرسيدم اين كاغذ واسه چيه خبر نداشت تا اينكه امروز با ترس و لرز رفتم دفتر پرستاري. گفتن برو سالن كنفرانس وقتي رفتم داخل حدود 30،20 تايي پرستار ديگه هم اونجا بودن. هدنرس تمام بخش ها به همراه رابط هاي آموزشي و كنترل عفونت. قرار بود مترون بيمارستان برامون سخنراني كنه. از بچه ها شنيدم كه تا يك ماه ديگه ارزشيابي بيمارستانه و ظاهرا جلسه امروز هم به همين خاطر برگزار شده. واي دوباره همون داستان تكراريه اين كارو بكن اون كارو نكن موقع ارزشيابي! اصلا حوصله شنيدن نصيحت و تذكر و اينها رو نداشتم. مترون شروع كرد به صحبت كردن. از تعاريفي كه قبلا در موردش شنيده بودم كه بد اخلاقه و گاهي هم حتي بددهن حدس مي زدم چه حرفايي مي خواد بزنه اما بعد از يكي دو دقيقه نظرم عوض شد. انقدر قشنگ صحبت كرد كه توي اون يك ساعت روي صندليم ميخكوب شده بودم و گوش مي دادم. حرفايي كه واقعا جاي خاليش رو توي كلاس هاي يكي دو ساعته خشك دانشگاه حس مي كردم. حرفهايي كه بايد سالها قبل گفته مي شد نه الان. مسائلي رو كه بارها و بارها كمبودشو توي اكثر همكارام و حتي خودم مي ديدم. مسائلي در مورد non verbal پرستارا. آخر كار هم حرفشو با يه جمله تموم كرد. گفت موقعي كه پرستاربخش بودم هر بار كه همراه يه مريض بهم مي گفت بعد از خدا مريضم رو دست شما مي سپارم اشك توي چشام جمع مي شد. مي گفت هميشه اين سوال توي ذهنم مي يومد كه يعني واقعا من لياقت اين رو دارم كه بعد از اسم خدا قرار بگيرم...؟! رسم اکثر پرستارا اینه که شب ها رو از ۱۲ به بعد نصف می کنن. یعنی نیمی از پرسنل ۱۲ تا ۳ و نیمی دیگه هم ۳ تا ۶ می خوابن. دیشب نصیب ما هم از خواب ۱۲ تا ۳ بود. از اونجایی که آدم خوشخوابی هم هستم واسم فرقی نداره و هروقت سرم روی بالش بیاد خوابم می بره! یه جای گرم و نرم برای خودم درست کردم و همین که سرم رو گذاشتم روی بالش موبایلم شروع کرد به بالا و پایین پریدن. یکی از دوستام بود که واسش مشکلی پیش اومده بود و از فکر خوابش نمی برد. یک ساعتی رو با اس ام اس درد و دل کرد تا یه کم آروم شد و رفت خوابید. موبایلمو که نگاه کردم ساعت ۱ بود. باید زودتر می خوابیدم. چشمامو بستمو همون لحظه بیهوش شدم. هنوز به خواب دومین پادشاه هم نرسیده بودم که با صدای جیغ یه عده زن و مرد از خواب پریدم! انقدر صدا بلند و واضح بود که یه لحظه فکر کردم توی بخش خودمون اتفاقی افتاده. فکرشو کن یه دفعه ۱۶،۱۵ تا زن و مرد با هم جیغ بکشن و داد و فریاد کنن. خوب که دقت کردم فهمیدم باید یه نفر فوت کرده باشه از جام بلند شدم تا از پنجره پایین رو نگاه کنم اما همزمان با من چندتایی سر دیگه هم به طرف پایین خم شده بود تا ماجرا رو مشاهده کنه و چون مقنعه سرم نبود پرده اتاق رو کشیدم و دوباره رفتم سر جام. هنوز جیغ و دادزدن ها ادامه داشت و انقدر بلند که بیمارستان به اون بزرگی رو می لرزوند. خلاصه نیم ساعتی صداها ادامه داشت تا یه کم آرامش برقرار شد. ساعت ۲ و نیم بود . دیگه خوابم نبرد. یعنی دیگه فایده ای هم نداشت روپوشمو پوشیدمو رفتم توی بخش. بیچاره همه مریض ها ترسیده بودن اونم چی مریض های قلبی که اکثرشون صبح عمل قلب داشتن! تا صبح فکرم مشغول این بود که چرا اکثر ماها وقتی غم و غصه ای برامون پیش میاد همه چیز رو فراموش می کنیم. دیگه همه هنجارها رو زیر پا می ذاریم و چشمامونو به روی همه چیز می بندیم. نمی دونم شاید من اشتباه می کنم اما منم مرگ عزیز رو تجربه کردم اما به خودم اجازه ندادم تا سوگواریم مزاحمتی واسه کسی ایجاد کنه... بعد از ۳،۲ هفته ای که مثل زبل خان از این بخش به اون بخش فرستاده می شدم حالا یه کم آرامش برقرار شده. البته چندان هم بد نبود چون با اکثر بخش های بیمارستان آشنا شدم و نصف پرسنل بیمارستان هم الان منو می شناسن با بيماربر رفته بودم بخش آنژيوگرافي تا مريضمان را كه آنژيوكرده بود تحويل بگيرم. هنوز مريضمان آماده نبود. محل آنژيو خونريزي كرده بود و مجبور بودم مدتي صبر كنم تا بتوانند خونريزيش را كنترل كنند. در همين حال و احوال يك دفعه چشمم به چهره ي آشنايي برخورد. هنوز قيافه اش را موقعي كه داشت با قهر از كلاسمان بيرون مي رفت يادم مي آيد! معلم سال سوم دبيرستانم. هماني كه بعد از قهر كردنش به دفتر سپرده بود كه من و دوستم را از كلاس اخراج كنند!! و خدا مي داند كه من و دوستم آن روز چقدر خنديديم. ناظم بهمان گفته بود كه تا مادرتان نيايد حق رفتن به كلاس را نداريد! يك لحظه تمام خاطرات مدرسه از جلو چشمم عبور كرد... با اينكه از همان دوران ابتدايي تا آخرين سال مدرسه نمره اول كلاس بودم اما شيطنت از سرو رويم مي باريد و معلم ها هم چون بچه زرنگي بودم خيلي كاري به كارم نداشتند! هيچ وقت ياد ندارم كه با اراده و ميل خودم سر صف ايستاده باشم و هميشه يا در كلاس ها يا در جاهاي دنج مدرسه مخفي مي شديم. چقدر كه هيجان و ترس آن لحظات رو دوست داشتم و وقتي سر صف ايستادن بچه ها تمام مي شد از اينكه توانسته بوديم از دست مدير و ناظم و جاسوسانشان مخفي شويم احساس افتخار مي كرديم. سال سوم دبيرستان اوج شيطنت هايم بود و ياد گرفته بوديم توي قفل در ورودي كلاسمون آدامس بچپانيم تا باباي بيچاره مدرسه مان نتواند قفل را باز كند و خلاصه يك ساعتي با قفل ور مي رفت تا باز شود و همين يك ساعت نرفتن سر كلاس هم برايمان غنيمتي بود. يك روز هم توي هواكش بخاري كلاس را از برگ هاي خشك كاج پركرديم و چون بخاري هم روشن بود بعد از چند دقيقه كلاس پر از دود شد و همه خوشحال و خندان بيرون ريختيم و از عمد يك ساعتي را الكي سرفه مي كرديم تا سر كلاس نرويم. حالا كه فكر مي كنم مي بينم چه كار خطرناكي مي كرديم ها! يك روز ديگر هم با دوستم صبح خيلي زود رسيديم مدرسه و از آنجايي كه عادت به راحت نشستن و شيطنت نكردن نداشتيم يك كليد پيدا كرديم و با قفل دفتر مدرسه آنقدر ور رفتيم تا اينكه بالاخره قفل در دفتر مدرسه باز شد! خوشحال پريديم داخل دفتر و مشغول فضولي كردن بوديم كه باباي مدرسه سر رسيد، داشت از شدت عصبانيت مي تركيد. ما هم از دستش فرار كرديم يادم مي آيد توي حياط مدرسه گذاشته بود دنبالمان و بد و بيراه نثارمان مي كرد!!! هيچ وقت يكي از كارهاي شجاعانه ام را در دوران راهنمايي فراموش نمي كنم. آن وقت ها مثل الان نبود. حكومت نظامي بود داخل مدرسه ها. دوراني كه حتي كسي جرات آوردن يك عكس خانوادگي و يا يك كرم مرطوب كننده را به مدرسه نداشت و هر روز كيف بچه ها زير و رو مي شد من با هزار ترفند يك راديو كوچك را همراه خودم به مدرسه بردم! آن موقع تب تند فوتبال همه را گرفته بود و ايران هم مسابقه داشت. با بچه ها يك جاي دنج مدرسه مخفي شديم و گزارش فوتبال را گوش كرديم همان روز هم ايران برد. چقدر كيف داد... خلاصه شيطنت و اذيتي نبود كه من در دوران مدرسه انجام نداده باشم! از فرار كردن از كلاس جلوي چشم معلم گرفته تا چسباندن كاغذ پشت بچه ها و رسوا كردنشان و آب ريختن روي بقيه و حال گيري از معلم ها در روز معلم و ترقه بازي توي مدرسه در روزهاي چهارسنبه سوري! هرچند همه شيطنت هايم محدود به همان محيط مدرسه مي شد! يادم است يكي از معلم ها به من مي گفت قيافه معصومت و نمره هاي بالايت همه را گول مي زند!!! هنوز معلم سال سوم دبيرستان داشت جلويم قدم مي زد. چهره اش از نگراني پر بود و زير لب صلوات مي فرستاد. متوجه نگاه هايم شد با تعجب نگاهي به من انداخت سرم را انداختم زير و لبخند تلخي زدم. مريضمان را تحويل گرفتم و برگشتم بخش خودمان... دیروز یکی از پراسترس ترین روزای زندگیم بود! پریشب شب کار بودم و از اونجایی که می دونستم بخش جدیدم جمعه ها کم مریض داره زنگ زدم بیمارستان و آف شدم (یعنی شیفتم تعطیل شد). کلا همیشه دست به آف شدنم خوبه یادم میاد توی بیمارستان قبلیم هم رکورددار آف شدن بودم و از این بابت همیشه همکارا به من غبطه می خوردن پ.ن۱: ما عادت داریم ماکارونی رو بصورت دم کردنی درست کنیم. پ.ن۲: رنگینک یه جور دسر هستش که فکر می کنم شیرای باشه با خرما و گردو درست می شه و روش با آرد گندم بوداده و روغن تزئین می شه. پ.ن۳: در مورد سوالی که در مورد بیمارستان جدیدم کرده بودین باید بگم که اینجا رو خیلی دوست ندارم شاید چون هنوز عادت نکردم. جوٌش زمین تا آسمون با بیمارستان قبلیم فرق داره. گاهی وقتا امکانات زیاد هم باعث دردسره... پ.ن۴: آخر مهمانی دیشب همه به این نتیجه رسیده اند که دیگر وقت ان رسیده تا مرا به خانه بخت بفرستند!! (خدا ختم به خیر کند) پ.ن۵: خودم هم به این نتیجه رسیدم که استعدادهای کشف نشده بیشماری دارم یکیش هم همین استعداد آشپزی... امروز صبح كه داشتيم مريض هارو تحويل مي گرفتيم يكيشون شروع كرد به داد و بيداد و در حالي كه به يكي از شب كاراي بينوا اشاره مي كرد مي گفت بابا اين ديوونه رو از بخشتون بندازين بيرون اين خانوم شبها نمي ذاره ما بخوابيم، ما مشكل قلبي داريم بايد شب بخوابيم و خلاصه كلي جنجال به پا كرد. مريضه كه آروم شد از شب كارا جريان رو پرسيديم. معلوم شد شب قبل ضربان قلب مريضه خيلي پايين اومده بوده و شب كارا هم كه ترسيده بودن مريض ايست قلبي بده هر از چند دقيقه يه بار صداش مي كردن. به خاطر همين هم صبح مريضه يه حال اساسي ازشون گرفت. خب اينم از اثرات توضيح ندادن به مريض... اين روزا انقدر سرم به كار گرم شده كه اصلا گذشت زمان رو حس نمي كنم. دقيقا از سر شيفت تا آخر شيفت بايد راه بري و كار كني. اون مترون بيمارستان قبليم كجاست ببينه كه چقدر پولم حلاله حلاله! يه مريض داريم با اين كه هوشياره لوله داخل تراشه داره (خب از اونجايي كه مي دونم هيچ كسي نفهميد توضيح مي دم. منظورم از همون لوله هاست كه توي دهن احمد رضا داخل سريال رستگاران بود همون كه باهاش نفس مي كشيد!) چه توضيح علمي! حالا مي فهمم چرا هميشه از آي سي یو بدم مي يومد. مريض بايد هوشيار باشه باهاش شوخي كني حرف بزني بخندي... بچه هاي بخش جديدم خوبن اما كاراي غير استريل و غير حرفه اي خيلي مي كنن و منم چون جديدم نمي تونم چيزي بگم فقط حرص مي خورم. آخ شلمان كجايي كه ببيني اونجا با دستكش لاتكس ETT مريض رو ساكشن مي كن. كلي آب مقطر توي ETT مي ريزن خيال مي كنن اينجوري بهتر مريضو مي شه ساكشن كرد يا 3way رو بدون اينكه سرش سرنگ يا هپارين لاك بزنن ول مي كنن به امون خدا... يا از اون رگي كه دوبوتامين داره مي ره هزار تا داروي ديگه هم مي ره ...مطمئنم اگه بودي دادت مي رفت هوا... بگذريم. از فردا قراره بخشم رو عوض كنن. نمي دونم ولي شايد بخش جديدم رو بيشتر دوست داشته باشم. حالا تا ببينيم چي مي شه. ديشب هم واسه اولين بار غذاي اين بيمارستان رو خوردم. لازانيا داشتن. (چه با كلاس!!) الان 5 روزي ميشه كه توي بيمارستان جديدم مشغول به كار شدم. روزاي اول خيلي سخت بود اما حالا يه كم عادت كردم. به بچه ها به بخش به مريضا. مثل كسي بودم كه مدرسشو وسط سال عوض مي كنه درسته درسهاش عوض نمي شه اما همكلاسي هاش معلمش محيط همه جا واسش غريبه. توي اون بخش از همه كوچيك ترم روز اولي كه كارمو شروع كردم يه پسر 21 ساله توي بخشمون بستري شد. ترم 6 مهندسي برق. بيچاره تالاسمي ماژور داشت و مدتي منتظر پيوند مغز استخوان بوده تا اينكه تنگي نفس مي گيره و ميارنش بيمارستانمون. از همون روز اول بي حال بود و دست و پاش كلي ورم داشت دكترها كه معاينش كردن گفتن از نظر كليه و قلب و كبد داغونه. دور ريش حسابي آب جمع شده بود و خلاصه به زور دارو نفس مي كشيد. هر روز كه وارد بخش مي شدم اول به تخت مريضه نگاه مي كردم تا ببينم هستش يا نه. امروز كه رفتم بخش ديدم نيست. ديشب فوت كرده بود... روحش شاد، راحت شد. امروز توي كامپيوتر بخش my computer و media player و اينترنت و آفيس و خلاصه همه چيزو كشف كردم ببخشید که اولین خاطره از محل کار جدیدم یه کم تلخ بود بعدا بیشتر از شیطنتهام می نویسم
۲ هفته ای هم هست که توی بخش اصلیم مقیم شدم. بچه های بدی نداره اما امان از باسابقه ها که خیال می کنن هرکسی سابقه کمتری توی کار کردن داره حتما معلومات کمتری هم داره، مهارت کمتری هم داره! چند روز پیش صبح کار بودمو حدود ۲۰ تایی مریض داشتیم که ۱۵ تاشون بعد از آنژیوگرافی توی بخشمون بستری شده بودن و چون رگهای قلبشون مشکلی نداشت قرار بود مرخص بشن. تا ساعت ۱۰ کارهای بخش رو انجام دادمو بعدش اومدم کمک اینچارج بخش تا مریض هارو مرخص کنیم. در عرض ۲ ساعت ۱۵ تا مریض رو مرخص کردم! اینچارجمون باورش نمی شد که من چه جور با این سرعت این همه کارو انجام دادم
ظهر موقع رفتن ازم کلی تشکر کرد و دیروز هم توی جلسه درون بخشی ظاهرا کلی از من تعریف و تمجید کرده بود. دیشب که رفتم سر کار دیدم ۲ تا از همین با سابقه ها دارن با هم پچ پچ می کنن و با طعنه جمله هایی رو به من می گن. بعد که از جریان باخبر شدم فهمیدم دلیل پچ پچ هاشون چی بود. ظاهرا حسادتشون گل کرده بود که چرا از یه تازه وارد این همه تمجید شده! برام مهم نبود. اینجا دارم یاد می گیرم که فقط کار خودم رو انجام بدم...
قانون جاذبه هم تو این مورد حسابی روی من رو سفید کرده! دیروز هم قاعدتا آف بعد از شب کاری می شد و باز تعطیل توی خونه بودم. حدودای ساعت ۲ ظهر بود که از بی کاری زنگ زدم به آبجی الهام و مثلا خواستم ادای مامان رو در بیارم. آخه این روزا مامان رفته مسافرت و من و بابا توی خونه تنها هستیم. مثل مامان با آبجی الهام سلام و احوال پرسی کردم و بعد هم با عطوفت مادرانه
! ازش پرسیدم واسه افطار چی دارین؟ از اونجایی که آبجی الهام تا عصر شیفت بود می دونستم که غذای درست و حسابی نداره. بدون اینکه منتظر جوابش بمونم گفتم واسه افطار بیاین خونه ما! گفتم می خوام امشب خودم افطاری درست درست کنم. مطمئن بودم فک الهام توی اون لحظه حسابی افتاد. با تعجب گفت چی می خوای درست کنی؟ گفتم حالا شما بیاین یه کارش می کنم. یه اتفاق کم سابقه که چه عرض کنم بی سابقه توی خونمون افتاده بود. آخه توی خونه من دست به آب سیاه و سفید نمی زنم. کلا از کار خونه خوشم نمی یاد و کار بیرون رو ترجیح می دم. همیشه هم همین آبجی الهام بهم می گه که ۲ روز نشده شوهر آیندت تو رو پس میاره خونه خودمون
خلاصه جو کدبانوگری حسابی منو گرفته بود و کاری هم نمی شد براش کرد. حدودای ساعت ۵ بود که شروع کردم به درست کردن غذا. البته بصورت فی البداهه. از روی اطلاعات قبلی و نه تجربه. می خواستم ماکارونی درست کنم. همین که دست به کار شدم با خودم فکر کردم که درست نیست آبجی الهام رو دعوت کنم اما داداش امین با زن داداش نجی رو نه! زنگ زدم به زن داداش و گفتم که واسه افطار بیاین خونمون. اونم حسابی تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد. خلاصه وقتی دیدم مهمونا زیادتر شدن دو تا بسته ماکارونی رو یه جا ریختم توی قابلمه
انقدر زیاد شد که داشت از قابلمه سرازیر می شد. به هر بدبختی بود ماکارونی رو درست کردم و گذاشتم تا دم بکشه. همش خداخدا می کردم نکنه این همه ماکارونی با هم نرم و بی حالت بشه اونوقت آبروم می رفت. نفهمیدم اون ۲ ساعت چطور گذشت فقط همش خداخدا می کردم و هی دعا می خوندم. آخرش هم ۵۰۰ تا صلوات نذر کردم تا غذام خوشمزه بشه! اون ۲ ساعت اصلا می ترسیدم در قابلمه رو باز کنم! تا اینکه آخرش شهامت به خرج دادمو زیر اجاقو خاموش کردم و داخل قابلمه رو نگاه کردم. قیافش بد نبود اما چون روزه بودم نمی تونستم بفهمم چه مزه ای شده! یه نفس راحت کشیدم که حداقل قیافه غذام بد نشده. نیم ساعت بیشتر تا افطار نمونده بود و هنوز هیچ کاری نکرده بودم. خودمم هنوز باورم نمی شه چطور توی اون نیم ساعت هم چایی درست کردم، هم سالاد (اونم از نوع شیرازی
)، هم شیر رو جوشوندم هم رنگینک درست کردم. هم میز غذا رو چیدم!!! وقتی الهام و رضا و امین و نجمه رسیدن همه چیز آماده بود. از خستگی داشتم می مردم. اما کلی احساس غرور می کردم
موقع خوردن افطار که شد به همه گفتم که حق هیچ گونه اعتراضی ندارین تا آخر غذا رو هم مجبورید بخورید! اولین قاشق از غذا رو امین خورد و وقتی از دستپختم تعریف کرد یه نفس راحت کشیدم. وای باورم نمی شد غذام انقدر خوشمزه شده باشه. خلاصه اینم از مهمونی دیشب. وقتی همه رفتن از دست درد و کمر درد و پادرد بیهوش شدم. آخه یکی نیست به من بگه دختر لوس بچه ننه تو چه کارت به مهمونی دادن...!!!
! البته پرسنل همه جوونن اما با اين وجود سن من از همه كمتره! اين روزا مجبورم كلي سنگين باشم و اصلا اذيت نكنم تا مبادا بگن اين دختره شيطونه
. اينجا خيلي چيزا فرق مي كنه. مريضا مجبور نيستن به خاطر يك سونوگرافي يك هفته انتظار بكشن يا مثلا قبل از اينكه دياليز بشن آنژيو انجام بدن و فوت كنن. اينجا هروقت اراده كني مريض مي ره عمل مي شه و لازم نيست هر روز با آمبولانس اين طرف و اون طرف بريم يا هرشب سه ساعت بشيني نسخه بنويسي خلاصه اينكه همه چيز دم دسته و خيال آدم از بابت راه افتادن كار مريضا راحته هر چند مريض هروقت حالش خوب شد و مرخص بشه تا چند ماه بايد به خاطر هزينه بيمارستان زير بار قرض اينو اون باشه (!!)
پرينتر هم كه داريم. باز فكر شيطنت زده به سرم!! البته تا يه چند وقت ديگه...
![]()
| Design By : Night Skin |


