یه آسمون رویا
خاطرات پرستار مريم
این روزا یونس سفت و سخت پیگیر اینه که از ایران بریم حتی کلاس زبان هم ثبت نام کرده هم دلم می خواد و هم نمی خواد یه روز بهش می گم میام و فرداش نظرم عوض میشه. یه جورایی وابستگیه بدی پیدا کردم به سختی کشیدن توی این مملکت. مدتی هست که بیمارستانمون مثل یه غده سرطانی بدخیم روز به روز داره بزرگتر میشه روزی نیست که خبر اضافه شدن یه بخش یا قسمت جدید به بیمارستان بهمون نرسه. اوایل خیال می کردیم این بزرگ شدن به نفع ما پرستاراست اما هرچی بیمارستان بزرگتر میشه گرفتاری ماهم بیشتر میشه... توي بيمارستان مشغول ور رفتن با پرونده ها بودم که مامان تماس گرفت. گفت شناسنامه و قباله ازدواجت رو آوردن در خونه. دل توي دلم نبود براي ديدن اسمي که مدتها دلم مي خواست توي شناسنامم باشه. شب شناسناممو باز کردم صفحه دوممشو ديدم دلم لرزيد حالا ديگه توي اون شناسنامه که 25 سال فقط اسم منو مامان و بابا بود اسم يه نفر ديگه هم اضافه شده بود حالا ديگه همه چيز عوض شده بود. سرمو مي ندازم پايين و اخمام ميره توي هم وقتي همه امسال روز زن! رو بهم تبريک مي گن. حس عجيبيه مثل يه دگرديسي مي مونه تبديل شدن از يه موجود به موجود ديگه... اين روزا به حلقه دست کردن عادت! کردم و کمتر فراموشش مي کنم. امروز با هدنرسمون لج کردمو برخلاف قولي که بهش دادم باهاش نمي رم استخر مي دونم صورتش کلي باز قرمز ميشه وقتي ببينه تمام اون کسايي رو که من توي دفتر درخواست برنامه جلو اسمشون نوشته بودم استخر، نميان نمي دونم چرا اين روزا همه بچه هاي گروهمون چشمشون به دهن منه. اگه بگم بريم همه ميگن باشه و اگه بگم من نميام همه ميگن خب ماهم نميايم. کلا ما پرستارا عادت کرديم يکي بهمون امر و نهي کنه بگه اين کارو بکن اون کارو نکن و ما هم فقط بگيم چشم! درست مثل پرستاراي توي فيلما که با يه پرونده زير بغلشون دنبال دکتر راه مي افتن و هرچي دکتره ميگه فقط ميگن چشم. درست مثل يه ربات و اصلا انگار که نه انگار که اين بنده خدا 4 سال هر درسي رو بگي خونده و مي دونه که به مريضي که پتاسيم خونش اين همه پايينه و احتمال مسموميت با ديجوکسين هم داره واسه پايين آوردن فشارش نبايد کلي فروزمايد چپوند توي رگهاش و اين روزا فقط تو مي توني بگي چشم چون به قول هدنرس محافظه کارت اين بايد سياست کاريت باشه که روي حرف بزرگترت حرف نزني وگرنه موقعيت کاريت به خطر مي افته و من خندم مي گيره و به الهام مي گم تمي دونم با وجود اينکه پرستارا حتي اگه اون سر دنيا هم برن باز کار براشون فراوونه چرا اين همه از موقعيت کاريشون مي ترسن! تهران که بودم مامان يونس مي گفت من يه پارتي گردن کلفت توي بيمارستان پارسيان تهران دارم که اگه بخواي هدنرس و حتي مي تونه سوپروايزرت کنه. توي دلم مي گم من از همه هدنرسا بدم مياد وقتي مي بينم هدنرسمون که هميشه از ترس موقعيتش صورتش فلاشينگ داره با سياست تفرقه بينداز و حکومت کن دودستي چسبيده به اين ميز رياست و انقدر همه رو به جون هم ميندازه که فقط نارضايتي رو ميشه توي صورت همه ديد. من مي خوام فقط يه استف ساده باشم که صبح ها از خواب بيدار شم و موهامو تا ريشه بچپونم زير مقنعه تيره سرمو بندازم پايين و بدون حتي يه لبخند واسه اينکه وقار کاريت حفظ بشه برم سرکار و ظهر هم بي ريخت تر از موقع رفتن برگردم خونه تا مبادا اگه مرتب باشم، يه لبخندي بزنم يا يه کم آرايش داشته باشم بهم بگن کجا داري ميري؟ با کسي قرار داري؟! اول ماه که شد برگه برنامه اتندينگ مثل سابق اومد توي بخش و زيرش يه چيزي نوشته بودن به نام "بـد مَنيجر" از بچه ها که پرسيدم ين چيه گفتن يعني ايکه طرف هرموقع از روز يا شب اراده کنه مي تونه بياد يه مريض رو مرخص کنه يا بفرسته بخش پست سي سي يو تا تختهامون خالي باشه آخه تختهامون که زود پر و خالي بشه واسه وجهه بيمارستان خيلي بهتره و همين طور وجهه اون اقا که مدير بيمارستان هم هست. يا مثلا اون آقاي ش که از قضا يه زماني پرستاري هم خونده ونمي دونم چه جوري همه کاره بيمارستان شده و اين همه براش نامه نوشتيم و حتي خواهش کرديم که اين مانيتورهاي درب و داغون دهه 60 رو برامون عوض کنه که هر روز يه مشکلي پيدا مي کنه و چشمامونو داره ذره ذره کور مي کنه و اون آقا فقط جواب مي داد که بيمارستان پول نداره و اونم فقط واسه اينکه ميونش با هدنرسمون خوب نبود و خنده دار اين بود که هر روز داره يه بخش جديد راه مي ندازه و کلي همه واسش به به و چه چه مي کنن و اون روز با نهايت دلسوزي واسه پرستارا اومده قيافه معصومانه اي به خودش مي گيره و ميگه من نمي دونستم بخش اتفاقات جديد قرار بوده تبديل بشه به سي سي يو وگرنه 12 تخته نمي کردمش آخه پرستار بيچاره سي سي يو نمي تونه 12 تا مريض رو کاور کنه و من فقط حالم بهم مي خوره از اين همه دورنگي.... ديروز تولد 26 سالگيم بود و بر خلاف چند سال گذشته هيچ جشني درکار نبود آخه جشن بزرگتر چند روز قبل يعني 8 ارديبهشت گرفته شد. بالاخره بعد از 6 سال و اندي، هفتم ارديبهشت رسما به عقد يونس دراومدم و هشتم هم مراسم گرفتيم. هيچ وقت نمي دونستم عروس شدن و لباس عروس رو به تن کردن انقدر سخت باشه اينکه از صبح تا ظهر رو توي آرايشگاه باشي و بعد هم عکساي باغ و بعد هم اتليه و تازه بعد از اين همه خستگي بايد شاد و خندون بري توي جشني که از ماهها قبل همه انتظارشو مي کشيدن. وقتي وارد مجلس شدم همه منتظرم بودن اين اولين بار توي عمرم بود که اين همه آدم رو چشم به راه خودم مي ديدم واقعا تجربه جالبي بود. تمام مراسم داشت به خوبي برگزار مي شد که تقريبا ساعت هاي آخر اون اتفاقي که نبايد مي افتاد افتاد و زن داداش يونس که اون هم چند ماه بيشتر از ازدواجش نمي گذشت شروع کرد به بحث درست کردن و خلاصه يه موضوع خيلي الکي رو بهونه کرد و اين باعث شد همه چيز اون جوري که مي خواستيم تموم نشه. الان 5 روز از اون شب مي گذره اما هنوزم از دست الهام يا همون جاريم دلخورم با اينکه بهم زنگ زد و معذرت خواهي کرد اما نمي تونم ببخشمش. يونس مي گه موضوع رو فراموش کن. هرچند جريان اون شب باعث شد يونس بيشتر از قبل به من نزديک بشه و زمان عروسي رو از 2 سال بندازه يک سال ديگه اما هنوزم دلخورم. دست خودم نيست... ...راستي قابل توجه آقاي مهندس السلطنه، من اصلا نمي تونم وارد وبلاگ شما بشم لطفا منو راهنمايي کنيد... ذهنم خیلی درگیره دست خودم نیست از یه طرف فکر اینکه تا کمتر از یه ماه دیگه قراره اسم یک نفر بیاد توی شناسنامم و تعهدات بعد از اون و از طرف دیگه درگیری های مراسم و اینکه دست تنها باید همه هماهنگی های مراسم به این بزرگی رو به دوش بکشم و دیگه توقعاتی که هر دو خانواده دارن و روز به روز هم بیشتر میشه و تو مجبوری همه رو راضی نگه داری و خلاصه اگر بخوام همه رو ردیف کنم خیلی زیاد میشن... همیشه توی ذهنم ازدواج با یونس رو رویای ترین ماجرای زندگیم تصور می کردم اما هیچ وقت فکر نمی کردم این همه گرفتاری داشته باشه شاید هم من زیادی دارم سخت می گیرم به هرحال تا ۸ اردیبهشت راهی جز صبوری ندارم... امیدوارم این وسط اشتباهی نکنم که به ضرر مریض هام تموم شه... یا حق... از روز شنبه با یونس به سمت تهران حرکت کردیم. استرس شب عروسی که دوشنبه بود نمی ذاشت از مسافرت با یونس لذت ببرم. بالاخره اون دوشنبه شب رسید و راهی عروسی شدیم. روبرو شدن با آدم هایی که مشتاقانه منتظر دیدنت هستند و تا به حال هم تو رو ندیده باشن واقعا سخته، اینکه در نهایت دلواپسی لبخند بزنی و دعوتشونو واسه رقصیدن میون اون همه غریبه با خوشحالی بپذیری. خیلی سخت بود اما به هرحال تموم شد. شب که رسیدیم خونه یونس انگار یه بار سنگینی رو از روی دوشم برداشته بودن. حالا دیگه همه فامیلا می دونستن که اون مریمی که مدت هاست یونس ازش صحبت می کنه کیه... فرداش پاتختی بود و بعد از پاتختی راهی شیراز شدیم. واسه دختری که تا به حال بدون پدر و مادرش حتی مسافرت هم نرفته تصور زندگی توی اون شهر به این بزرگی با اون همه غریبه که به لهجه تو صحبت نمی کنن و تو حتی اسم خیابونا رو هم بلد نیستی واقعا سخته اما چاره چیه که تقدیر واسه زندگی با اونی که دوستش داری دور شدن از خونواده و شهرتو رقم زده... فردا صبح و شب شیفتم. خیلی خسته ام خیلی. خدا به داد مریضا برسه...! ديشب شبکار بودم. گذروندن 4 تا شبکاري پشت سر هم واقعا سخته بخصوص اکه مريض ها هم اصلا خوشحال نباشنو مجبور باشي از سر شب تا صبح يه بند راه بري. اين روزا همش توي تدارک مسافرت دو هفته آينده هستم. دو هفته ديگه عروسي داداش يونسه و ما هم يه جورايي مهمون ويژه هستيم! از لابلاي حرفاي يونس فهميدم که همه اقوامشون مشتاقند تا هرچه زودتر منو ببينن! به خاطر همين خيلي استرس دارم. راستي يادم رفت بگم که اين غيبت چند ماهم به خاطر گرفتاري هاي بيش از حدم بود. بالاخره اون شهريوري که مدت ها منتظرش بودم رسيد و يونش به همراه خونوادش اومدن خواستگاري. روز قبل از خواستگاري با يونس رفتم بيرون و آخرين حرفامونو بهم زديم و واسه يه عمر به هم قول داديم. مراسم خواستگاري واقعا خوب برگزار شد و بر خلاف نگراني هايي که داشتم همه چيز به خير گذشت و 26 آبان هم مراسم بله برون و به همين سادگي منو يونس باهم نامزد شديم! و دوباره همه چيز به منوال سابق شد. همون دوري ها همون منتظر بودن ها و همون دلتنگي هاي 6 ساله... با اين تفاوت که حالا مسئوليت هامون بيشتر شده و دغدغه هامون هم رنگ و بوي ديگه اي به خودش گرفته... بگذريم داشتم از شبکاري ديشب مي گفتم. واقعا سخت بود گاهي از خودم تعجب مي کنم که منه کم حوصله و لوس و نق نقو، توي بخش چه جوري انقدر با حوصله مي شم وقتي يه مريض از سر شب تا صبح يه بند روضه مي خونه توي گوشت و ناله مي کنه و گاهي وقتا هم زير زبوني يه بد و بيراه هايي نثارت مي کنه و تو حتي صدات هم نبايد در بياد تا مبادا فردا که مريضت مرخص شد همراهاش در مورد پرستارا حرف بدي بزنن! ديشب هرچي راهکار بلد بوديم به کار برديم از هالوپريدول وريدي گرفته و 2 تا الپرازولام تا 50 ميلي گرم پتدين که حتي فيل رو هم از پا درمياره اما فايده نداشت. انگار اون پيرزن نحيف 45 کيلويي همه توانشو توي فک و زبونش انداخته بود تا يه لحظه هم از کار نيفته! صبح خسته و بي رمق داشتم لاين هاي خراب مريض هارو تعويض مي کردم که رسيدم بالاي سر يکي از مريض هامون که حسابي بداخلاقه. اون هم لاينش خراب بود و نياز به تعويض داشت خلاصه با هزار ترفند مخصوص پرستاري راضيش کردم. وقتي وسايل رو بردم بالاي سرش بهم گفت که من مي دونم تو هيچ چي حاليت نيست! و من نمي دونم تو توي کدوم دانشگاه درس خوندي!! اصلا انگار نه انگار که همون مريضي بود که 2 شب پيش دور ريه مبارکش تا حنجرش مايع جمع شده بود و اگه تا صبح دور و ورش نچرخيده بودم خفه شده بود! خدايا بعضي وقتا احساس مي کنم از اين جماعت ب ي ان ص ا ف خسته شدم... الان 3 روزه که بابا توی رختخوابه و نمی تونه راه بره. دوباره کمردرد و پادرد اومده سراغش اما این بار از هردفعه شدیدتر. الان 3 روزی میشه که هرچی قرص و آمپول به ذهن منو الهام و رضا میرسه روی بابا امتحان کردیم اما خیلی اثر نداره. می ترسم بدتر روی کلیه ها شم اثر کنه. از 3 سال پیش تاحالا که به عنوان پرستار مشغول به کار شدم مریضای زیادی رو دیدم گاهی بعضی هاشون انقدر بدحال بودن که تا روزها بهشون فکر می کردمو براشون غصه می خوردم اما مریض شدن پدر و مادر خیلی فرق می کنه. اصلا برام قابل تحمل نیست اینکه ببینی پدرت که یه روز توی رویاهات قویترین مرد روی زمین می دیدیش حالا از درد به خودش بپیچه و یه قدم هم نتونه برداره. خدایا یعنی این واقعا بابای منه؟ بابایی که حتی یه لحظه هم جایی بند نمی شد؟ بابایی که از صبح کار می کرد تا شب؟ دیروز بعد از اذان صبح خیلی واسش دعا کردم. نذر کردم تا جایی که توان دارم از مریضا پرستاری کنم اما مریضی خونوادمو نبینم... امروز صبح رفتم بیرون تا واسه بابا عصای زیر بغل بخرم تا حداقل با اون بتونه راه بره. وقتی که برگشتم مامان اومد پیشمو گفت که امروز به بابا جریان یونس رو گفتم و اینکه قراره آخر شهریور بیان شیراز واسه خواستگاری. اولش راضی نبوده واسه اینکه من مجبورم از پیششون برم تهران و ازشون کلی دور می شم اما بعدش مامان هرجوری بوده راضیش کرده. یونس که خیلی از این بابت خوشحال شد. تا ببینیم خدا چی می خواد... امروز روز اول ماه رمضونه اما من از دیروز شروع کردم به روزه گرفتن. وای که روزای اول خیلی سخته مخصوصا اگه توی خونه باشی و بیکار و تعطیل. دیروز داشتم همین نق و نوقا رو واسه یونس می کردم که گفت وقتی با من ازدواج کردی من نمی ذارم روزه بگیری. خیلی هم جدی می گفت! منم که دیدم جریان جدیه گفتم یونس من آدم زیاد مذهبی نیستم اما به نماز و روزه اعتقاد دارم و به هیچ وجه حاضر نیستم ترکش کنم و تو هم از همون روز اول می دونستی خلاصه یکی اون گفت و یکی من تا اینکه بهش گفتم یونس مگه قرار ما این نشد که توی مسائل مذهبی و اعتقادی کاری به کار هم نداشته باشیم و سعی نکنیم نظرمونو به هم تحمیل کنیم. اینو که گفتم یه کم سکوت کردو گفت آره تو راست می گی و معذرت خواهی کرد. تلفن رو که قطع کرد رفتم توی فکر. یعنی واقعا من و اون می تونیم تا آخر عمرمون با هم زندگی کنیمو کاری به اعتقادات هم نداشته باشیم؟ عصر داداش امین و نجمه قبل از افطار اومدن پایین پیش ما. هر دوشون روزه بودن. یه کم دلم گرفت. به این فکر می کردم که من یه عمر از این به بعد مجبورم تنهایی روزه بگیرم به اینکه چقدر دلم می خواست شوهرم هم مثل خودم اهل نماز و روزه بود. اون حتی به اسلام هم اعتقاد نداره چه برسه به نماز! اما با این وجود خوبی هایی داره که نمی شه ازشون گذشت. و واسه داشتن این خوبی ها هیچ وقت نیازی به اعتقادات مذهبی نداشته یعنی وقتی وجدانش می گه دروغ گفتن بده دروغ نمی گه بدون اینکه اعتقادی به حرفای پیامبر و اماما داشته باشه واقعا نمی دونم باید چیکار کنم. من که همه چیز رو سپردم به خدا...راستی خبر جدید اینکه حکم قراردادی شدنم خورد. رفتار بچه ها هم این روزا خیلی بهتر شده. حالا ظاهری یا باطنیش رو نمی دونم اما به هر حال فعلا آرامش برقراره... جریان از همون شبی شروع شد که همگی با بچه ها رفته بودیم خونه مهشید و ندا کوچولو واسمون فال قهوه گرفت. توی فال من اومده بود که یه پسری توی زندگیت هست که توی دلش پر از رازه و کلی تردید داره. بدون هیچ فکری ذهنم رفت به سمت یونس. یه لحظه با خودم گفتم نکنه یونس چیزی توی دلش هست که تاحالا به من نگفته! شب که رسیدم خونه بهش زنگ زدم و جریان رو گفتم. و اونم گفت آره. یه چیزایی هست که هنوز بهت نگفتم. گفت راجع به زندگیه خانوادگیشه. اما گفت نمی تونم این جوری بهت بگم و دلم می خواد رودر رو بگم و منم قبول کردم. اما دلم شور می زد همش پیش خودم می گفتم یعنی چه رازی توی دل یونسم هست که روش نمیشه پشت تلفن بگه. وای خدایا اگه چیزی باشه که من نتونم تحمل کنم چیکار کنم؟ اگه یه نفر دیگه توی زندگیش باشه؟ اگه یه مشکلاتی توی خانوادش باشه که باعث بشه نظرم نسبت بهش عوض بشه؟ اگه، اگه، اگه... روز به روز سوالام بیشتر می شد تا اینکه هفته پیش قرار بر این شد که یونس 5 شنبه و جمعه این هفته بیاد شیراز. بهش گفتم یونسم خودتو واسه گفتن حرفایی که قرار بود بهم بزنی آماده کردی؟ بهم گفت فلورانس بزار اول حرفامو واست میل کنم چون می ترسم بار اول رودر رو بگم! می خوام یه پیش زمینه ای داشته باشی. این حرف هارو که می زد ترسم چند برابر می شد. یعنی چی می خواست بگه؟ تا اینکه با اصرار من امروز صبح حرفاشو واسم میل کرد. توی نامش نوشته بود که پدرش پارسال بدهکار شده و به خاطر بدهیشون مجبور شدن خونشون رو بفروشن و الان اجاره نشین شدن و اون از پارسال تاحالا روش نمی شده که این جریان رو به من بگه و یه سری توضیحات دیگه. و دوم اینکه برخلاف قولی که همون سال اول آشناییمون داده بود چند مدت پیش یه مقدار مشروب خورده. آخه اون به من قول داده بود که لب به مشروب نزنه و حالا عذاب وجدان گرفته بود. می گفت همش چهره ناراحتت جلو چشممه که داری با نگاهت سرزنشم می کنی و کلی ناراحت بود. من هم بعد از خوندن نامش بهش اس ام اس زدم که باید باهات صحبت کنم و نمی تونم با اس ام اس جوابتو بدم. ازم خواسته بود تصمیم بگیرم که می خوام با این وضع هنوزم باهاش باشم یا نه؟! راستش من که تصمیمو گرفتم هرچند می دونم اگه مامان اینا جریان رو بفهمن خیلی ناراحت می شن اما به هر حال خونه داشتن یا نداشتن بابای یونس چندان فرقی به حال من نمی کنه. خود یونس واسم ارزش داره. اما نمی دونم در مورد مشروب خوردنش چی بگم. دلم نمی خواد بعد از ازدواج این کارو بازم تکرار کنه. ساعت 11 شب بهش اس ام اس زدم تا باهاش صحبت کنم اما انگار خواب بود. تا ببینم فردا چی پیش میاد. این روزا روزای سختی رو از نظر کار می گذرونم. بیشتر از هر زمان دیگه ای کار می کنم تا بهونه ای دست کسی ندم تا کسی نتونه مشکلی در من پیدا کنه و به خاطر اون شایستگی منو واسه قراردادی شدن زیر سوال ببره! هرچند که توی دلم از خیلی از بچه های بخش دلخورم و دیگه کمتر بگو بخند و شیطنت می کنم. حتی با پریا و زهرا... چند روز پیش بخش آنژیوگرافی بیمارستان هم راه افتاد هرچند قبلش فکر می کردیم خیلی کارمون راحت تر میشه و دیگه مجبور نیستیم واسه نوبت گرفتن با همراه مریضا سرو کله بزنیم و یا با آمبولانس هماهنگ کنیم اما به جاش رفت و آمدمون خیلی زیادتر شده و باید همراه مریض تا در بخش آنژیوگرافی بریم و هنوز چند دقیقه نگذشته مریضو برگردونیم! روز 5 شنبه صبح کار بودمو 3 تا مریض واسه آژیوگرافی داشتیم. طرفای ظهر دیگه نا نداشتم با این وضعیت بلاتکلیفی هم که توی بخش دارم و رفتار سرسنگین بعضی بچه ها آستانه تحملم خیلی پایین اومده. گاهی وقتا احساس می کنم واقعا دارم کم میارم...
| Design By : Night Melody |

