بی انصاف
ديشب شبکار بودم. گذروندن 4 تا شبکاري پشت سر هم واقعا سخته بخصوص اکه مريض ها هم اصلا خوشحال نباشنو مجبور باشي از سر شب تا صبح يه بند راه بري. اين روزا همش توي تدارک مسافرت دو هفته آينده هستم. دو هفته ديگه عروسي داداش يونسه و ما هم يه جورايي مهمون ويژه هستيم! از لابلاي حرفاي يونس فهميدم که همه اقوامشون مشتاقند تا هرچه زودتر منو ببينن! به خاطر همين خيلي استرس دارم.
راستي يادم رفت بگم که اين غيبت چند ماهم به خاطر گرفتاري هاي بيش از حدم بود. بالاخره اون شهريوري که مدت ها منتظرش بودم رسيد و يونش به همراه خونوادش اومدن خواستگاري. روز قبل از خواستگاري با يونس رفتم بيرون و آخرين حرفامونو بهم زديم و واسه يه عمر به هم قول داديم. مراسم خواستگاري واقعا خوب برگزار شد و بر خلاف نگراني هايي که داشتم همه چيز به خير گذشت و 26 آبان هم مراسم بله برون و به همين سادگي منو يونس باهم نامزد شديم!
و دوباره همه چيز به منوال سابق شد. همون دوري ها همون منتظر بودن ها و همون دلتنگي هاي 6 ساله... با اين تفاوت که حالا مسئوليت هامون بيشتر شده و دغدغه هامون هم رنگ و بوي ديگه اي به خودش گرفته...
بگذريم داشتم از شبکاري ديشب مي گفتم. واقعا سخت بود گاهي از خودم تعجب مي کنم که منه کم حوصله و لوس و نق نقو، توي بخش چه جوري انقدر با حوصله مي شم وقتي يه مريض از سر شب تا صبح يه بند روضه مي خونه توي گوشت و ناله مي کنه و گاهي وقتا هم زير زبوني يه بد و بيراه هايي نثارت مي کنه و تو حتي صدات هم نبايد در بياد تا مبادا فردا که مريضت مرخص شد همراهاش در مورد پرستارا حرف بدي بزنن! ديشب هرچي راهکار بلد بوديم به کار برديم از هالوپريدول وريدي گرفته و 2 تا الپرازولام تا 50 ميلي گرم پتدين که حتي فيل رو هم از پا درمياره اما فايده نداشت. انگار اون پيرزن نحيف 45 کيلويي همه توانشو توي فک و زبونش انداخته بود تا يه لحظه هم از کار نيفته! صبح خسته و بي رمق داشتم لاين هاي خراب مريض هارو تعويض مي کردم که رسيدم بالاي سر يکي از مريض هامون که حسابي بداخلاقه. اون هم لاينش خراب بود و نياز به تعويض داشت خلاصه با هزار ترفند مخصوص پرستاري راضيش کردم. وقتي وسايل رو بردم بالاي سرش بهم گفت که من مي دونم تو هيچ چي حاليت نيست! و من نمي دونم تو توي کدوم دانشگاه درس خوندي!! اصلا انگار نه انگار که همون مريضي بود که 2 شب پيش دور ريه مبارکش تا حنجرش مايع جمع شده بود و اگه تا صبح دور و ورش نچرخيده بودم خفه شده بود!
خدايا بعضي وقتا احساس مي کنم از اين جماعت ب ي ان ص ا ف خسته شدم...