این روزا حسابی بداخلاق شدم. بی حوصله زودرنج اخمو . دیگه حتی حوصله مریض هارو هم ندارم دوست دارم از سرشیفت تا آخرش همه مریض ها خواب باشن و حتی یک کلمه هم صحبت نکنن! دیروز به همه این خصلت هایی که جدیدا پیدا کردم فراموشکاری هم اضافه شده بود! به جای داخلی سوپروایزر داخلی پزشک رو می گرفتم به جای زنگ زدن به آشپزخونه زنگ می زدم به رادیولوژی و درخواست ماست واسه یکی از مریض ها می کردم! خلاصه اینکه این روزا خرابکاری زیاد می کنم!
ذهنم خیلی درگیره دست خودم نیست از یه طرف فکر اینکه تا کمتر از یه ماه دیگه قراره اسم یک نفر بیاد توی شناسنامم و تعهدات بعد از اون و از طرف دیگه درگیری های مراسم و اینکه دست تنها باید همه هماهنگی های مراسم به این بزرگی رو به دوش بکشم و دیگه توقعاتی که هر دو خانواده دارن و روز به روز هم بیشتر میشه و تو مجبوری همه رو راضی نگه داری و خلاصه اگر بخوام همه رو ردیف کنم خیلی زیاد میشن...
همیشه توی ذهنم ازدواج با یونس رو رویای ترین ماجرای زندگیم تصور می کردم اما هیچ وقت فکر نمی کردم این همه گرفتاری داشته باشه شاید هم من زیادی دارم سخت می گیرم به هرحال تا ۸ اردیبهشت راهی جز صبوری ندارم... امیدوارم این وسط اشتباهی نکنم که به ضرر مریض هام تموم شه...
یا حق...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 8:25 توسط مريم
|