خیلی وقته نبودم. نمی دونم شاید متاهل شدن چیزی بوده که نمی ذاره زیاد این اطراف چرخ بزنم. زیادی ذهنمو مشغول کرده زیادی گرفتارم کرده. این روزا بیمارستان هم مثل یه چرخه بدون انتهای تکراری شده! میرم سر کار و برمیگردم مثل هزاران پرستار دیگه مملکتمون. بی هدف فقط بری سر کار که کار کرده باشی. بعد از مدت ها وعده و وعید کاهش ساعت کاری زمزمه های اجراش داره واسه مهر به گوش میرسه اما ما پرستارا عادت کردیم به این زمزمه ها توجهی نکنیم. این روزا بیمارستان از دانشگاه و مدرسه و کلاس کنکور هم بدتر شده. هر روز چند تا فرم جدید به همه کاغذ بازی های خسته کننده قبل اضافه می کنن و بدون هیچ توضیحی فقط ازمون می خوان این کاغذا رو پر کنیم. هرروز امتحان های فرمالیته که فقط مهارت بچه ها رو توی تقلب کردن بالا می بره. حتی خبر صدا کردن چندتا از بچه های بیمارستان واسه استخدامی هم خوشحالم نمی کنه حتی اینکه قراره توی همین بیمارستان حکم استخدامیمون رو بزنن...

این روزا یونس سفت و سخت پیگیر اینه که از ایران بریم حتی کلاس زبان هم ثبت نام کرده هم دلم می خواد و هم نمی خواد یه روز بهش می گم میام و فرداش نظرم عوض میشه. یه جورایی وابستگیه بدی پیدا کردم به سختی کشیدن توی این مملکت.

مدتی هست که بیمارستانمون مثل یه غده سرطانی بدخیم روز به روز داره بزرگتر میشه روزی نیست که خبر اضافه شدن یه بخش یا قسمت جدید به بیمارستان بهمون نرسه. اوایل خیال می کردیم این بزرگ شدن به نفع ما پرستاراست اما هرچی بیمارستان بزرگتر میشه گرفتاری ماهم بیشتر میشه...